اسم من : رضا فامیل من : مهم نیست سن : 18 متولد : 25/12/1368 رشته تحصیلی : ریاضی فیزیک اهل : گنبد کاووس وفات : ؟؟؟؟ شماره شناسنامه : فاقد ثبت محل تولد : دنیای فراموش شدگان جرم : نگاه خوابم : مرگ همدم : تنهایی رهایی : مرگ مقتول : من قاتل : روزگار آرزویم : با تو بودن تبعیدگاهم : شهر غم ها مقصدم : دیار غربت دارایی : یه قلب مهربون با چاشنی غم شغل : وابسته به شرکت نا امیدی رنگ مورد علاقه : مشکی غذای مورد علاقه : غم نوع خودرو : عشق بدون ترمز آی دی من : behtarin_idye_d0nya
به كه بايد دل بست؟ به كه شايد دل بست؟ سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را گرم، پاسخ گويد نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر قدمي، راه محبت پويد *** خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست همه گلچين گل امروزند در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست *** به كه بايد دل بست ؟ به كه شايد دل بست ؟ نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد نقشه يي شيطانيست در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد حيله پنهانيست *** زير لب زمزمه شادي مردم برخاست هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست به كه بايد دل بست؟ به كه شايد دل بست؟ *** خنده ها ميشكفد بر لبها تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي همه بر درد كسان مينگرند ليك دستي نبرند از پي درمان كسي *** از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟ ريشه عشق، فسرد واژه دوست، گريخت سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمي كه زمهر بفشارد دستت در همه شهر مجوي گل اگر در دل باغ بر تو لبخند زند بنگرش، ليك مبوي لب گرمي كه ز عشق ننشيند بلبت به همه عمر، مخواه سخني كز سر راز زده در جانت چنگ به لبت نيز، مگو *** چاه هم با من و تو بيگانه است ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند درد دل گر بسر چاه كني خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند گر شبي از سر غم آه كني *** درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن درد خود را به دل چاه مگو استخوان تو اگر آب كند آتش غم آب شو، « آه » مگو *** ديده بر دوز بدين بام بلند مهر و مه را بنگر سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است سكه نيرنگ است سكه اي بهر فريب من و تست سكه صد رنگ است *** ما همه كودك خرديم و همين زال فلك با چنين سكه زرد و همين سكه سيمين سپيد ميفريبد ما را هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند گفته ام با دل خويش مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش آسمان با من و ما بيگانه زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه خويش در راه نفاق دوست در كار فريب آشنا بيگانه *** شاخه عشق، شكست آهوي مهر، گريخت تار پيوند، گسست به كه بايد دل بست ؟ به كه شايد دل بست ؟
قلم به روی کاغذ و یه عالمه دلواپسی ستاره ها ی آسمون شدن پناه بی کسیم قطره ی اشک آسمون لحظه ی پر غم غروب قاصدک خسته زراه حسرت و آه ِ انتظار غصه های یواشکی دلخوشیای الکی دعاهای بی ثمر و شبای تار و بی کسی تو خلوت چشای من بارون و سردی نفس گلدون خالی از گل و حقیقت تلخ قفس پرنده های شب زده حیرون و مات من شدن به دنبال روشنی اند تودنیای سیاه من اشکم امونم نمیده دلم داره جون می کنه تو حسرت نبودنت